گاهی حس میکنی حتی خودت هم بیگانه ای، در میان لحظه هایت مهمانی ناخوانده ای، گاه حس میکنی که بیگانه ای با اینکه حتی در درون خانه ای، راستی چه میشود که حس میکنی آواره ای، انگار بی مامن و آشیانه ای؟ این حس غریب هرلحظه ترا به خود میکشد، تا آن حد که صبرت به انتها میرسد، آن هنگام درمیابی که هنوز اندر خم یک کوچه ای، عمری در پی شیرینی تنها یک کلوچه ای، آن وقت که حس میکنی تقلایت بی فایده است، تمام تلاشت قطره ای آب در این بادیه است...
پیوست: گاهی میخواهم فقط فراموش کنم، خودم و هرآنچه در دلم هست خاموش کنم...
نظرات شما عزیزان:
برچسبها: